اقتصاد زیر آتشبس؛ از نابودی معیشت تا باجگیری شبانه از کسبه

اقتصاد زیر آتشبس در روایت مردم: «کسبوکارها نابود شده، بیکاری گسترده و فشار سازمانیافته بر ما کسبه افزایش یافته به طوریکه دست به باجگیری شبانه و تهدید زدهاند.»
در حالی که آتشبس موقت و کاهش حملات، برای بسیاری نشانهای از آرامش تلقی میشود، روایتهایی که از دل شهرها به بیرون راه پیدا کرده، تصویری کاملا متفاوت را ترسیم میکند؛ تصویری از فروپاشی تدریجی معیشت، تعطیلی کسبوکارها و افزایش فشار بر اقشار مولد جامعه.
دسترسی محدود به اینترنت، باعث شده تنها گروهی از شهروندان با صرف هزینههای سنگین بتوانند روایت خود را منتشر کنند؛ روایتهایی که از بیکاری عبور کرده و به تعبیر برخی، به «نابودی کامل اقتصادی» رسیده است.
یکی از ابعاد کمتر گفتهشده این روزها، افزایش فشار بر کسبه محلی است. «سیاوش»، دامدار ساکن یکی از شهرهای استان تهران، از تغییر فضای خیابانها پس از آتشبس میگوید: «کاروانهای حیدر حیدر و جنگ جنگ تا پیروزی را توی محلات راه میاندازند و باج سیر کردن شکم آدمهایی که سیاهی لشکر میآورند را از کسبه میگیرند.»
او توضیح میدهد که تجمعها حالا گستردهتر و طولانیتر شدهاند: «قبلش هم بودند. اما به هر حال بمباران و حملات هوایی باعث میشد در جاهای مشخصی جمع شوند کمی مداحی و هیاهو و حوالی ۱۱شب جمع میکردند. الان اما هر شب از ساعت شش و هفت عصر میآیند تا دم صبح توی خیابان هستند.»
به گفته او، تامین خوراک این تجمعات عملا به کسبه تحمیل میشود. وی در اینباره میگوید: «مثلا به من گفتند باید صد کیلو شیر بدهی میخواهیم از مردم با شیرکاکائو پذیرایی کنیم. به قصاب میگویند تو گوشت بده. رستوران باید غذا بدهد کافه قهوه و چای. اگر هم کسی اعتراض کند تهدید به پلمب و توقیف اموال میشود.»
او این وضعیت را نوعی اخاذی توصیف کرده و افزود: «مثل انگل دارند از ما تغذیه میکنند. اینها دارند به زور از صاحبان مشاغل اخاذی میکنند و کوچکترین اعتراضی هم با تهدید روبرو میشود.»
در مناطق صنعتی، شرایط حتی بحرانیتر گزارش میشود. «فرشاد» کارگر یکی از واحدهای پتروشیمی، وضعیت را اینگونه شرح میدهد: «دو گیگ اینترنت خریدم ۲میلیون تومان، فقط برای اینکه بگویم اینچیزی که در بندرامام و ماهشهر شاهدش هستیم بیکاری نیست، نابودی است.»
به گفته او، آسیب به زیرساختهای حیاتی، زنجیرهای از بیکاری ایجاد کرده: «دهها هزار کارگر بعد از هدف قرار گرفتن مجموعه فجر یک و دو، بیکار شدهاند و صدها کارگر در فهرست تعدیل هستند.»
او همچنین به جانباختن کارگران اشاره میکند و خواستار دیدهشدن نام آنها میشود: «در این حمله، شش کارگر از پتروشیمی فجر کشته شدند. «حسین هاشمپور»، «علی امامی»، «مهدی ویسیتبار»، «ابوذر ریحانی»، «علی ممبینی» و «محمد ترابی». اسمهایشان را ببرید نگذارید در این هیاهو اسمهایشان فراموش شود.»
نگرانیها تنها به بیکاران محدود نیست؛ حتی کارکنان رسمی نیز از آینده نامطمئن خود میگویند: «حالا حالاها خبری از بازگشت به کار نیست. بعد میروند توی تلویزیون مصاحبه میکنند که تا شش ماه دیگر همه چیز سرجایش است.»
در شهرهای مختلف، کسبوکارهای کوچک که معمولا آسیبپذیرترین بخش اقتصاد هستند، با سرعت بیشتری در حال سقوطاند.
«استاد حسین» صافکار باسابقه در تبریز، از تلاشش برای کمک به مردم در روزهای بحران میگوید، اما تاکید میکند که توان ادامه این روند را ندارد: «درآمدم اما کفاف دوتا شاگرد را نداشت. مجبور شدم به یکیشان بگویم نیاید.»
او از مشتریانی میگوید که خودرو برایشان ابزار امرار معاش است: «یکی پیک است، یکی اسنپ کار میکند. ماشینهای مردم زیر آوار ماند یا ترکش خورد.»
در تهران، بازارهایی مانند لالهزار که زمانی رونق داشتند، حالا با رکود سنگین مواجهاند. «علی» صاحب یک مغازه لوسترفروشی، میگوید: «همه چیز را حراج زدهام ولی باز هم کسی نمیخرد.»
او تصمیم گرفته شغل خود را تغییر دهد: «تمام امید من برای فروش، به شب عید بود. امسال هیچ به هیچ. حتی الان که بیشتر از ۶۰ درصد تخفیف روی بیشتر کارها گذاشتهام کسی نمیخرد. سوپر مارکت همیشه خرجش را در میآورد. غذا را نمیشود نخرید.»
فشارهای مالی از سوی بانکها نیز به این بحران دامن زده است: «بانک من که بدون در نظر گرفتن شرایط، هر روز پیامک تهدیدآمیز میدهد که اقدام قانونی میکنیم. خب ما از کجا بیاوریم؟»
آنچه از مجموع این روایتها برمیآید، تصویری از اقتصادی است که نهتنها تحت تاثیر مستقیم جنگ، بلکه در اثر پیامدهای غیرمستقیم آن نیز در حال فرسایش است؛ از اختلال در زنجیره تامین و کاهش تقاضا گرفته تا فشارهای اجتماعی و ساختاری بر کسبوکارها.
کارشناسان اقتصادی در شرایط مشابه تاکید میکنند که در دورههای پساجنگ یا آتشبسهای شکننده، بیشترین آسیب متوجه کسبوکارهای کوچک و نیروی کار روزمزد میشود؛ گروههایی که ذخیره مالی محدودی دارند و سریعتر از دیگران از چرخه اقتصادی خارج میشوند.
در چنین شرایطی، جملهای که «استاد حسین» در پایان میگوید، شاید خلاصهای از حال امروز بسیاری از مردم باشد: «گنج قارون هم که باشد اگر بازار نباشد تمام میشود. چقدر میشود از جیب خورد؟ برای ما مردم ایران دعا کنید.»




