روایت غزل درباره تجاوز در بازداشتگاه وزارت اطلاعات و پرسشی که با حکم ۹ ساله خاموش نمیشود

غزل مرزبان شهروند مسیحی کاتولیک و زندانی محبوس در اوین، در نامهای از تجربه تجاوز جنسی در یکی از بازداشتگاههای وزارت اطلاعات، تهدید برای سکوت و جلوگیری از ثبت شکایت خود نوشته است؛ روایتی تکاندهنده که در کنار حکم ۹ سال و هشت ماه حبس او، پرسشهای جدی درباره شکنجه، مصونیت در برابر ماموران امنیتی و نبود سازوکار مستقل برای دادخواهی در ایران مطرح میکند.
غزل مرزبان شهروند مسیحی کاتولیک محبوس در زندان اوین، در نامهای که مردادماه ۱۴۰۵ از داخل زندان نوشته، روایتی تکاندهنده از آنچه به گفته خودش در یکی از بازداشتگاههای وزارت اطلاعات بر او گذشته، ارائه کرده است. او میگوید پس از بازداشت در اردیبهشت ۱۴۰۲، در مکانی که بعدها دریافت یکی از بازداشتگاههای عملیاتی وزارت اطلاعات بوده، مورد تجاوز جنسی قرار گرفته و پس از آن برای سکوت درباره این واقعه، تحت تهدید قرار گرفته است.
بر اساس روایت مرزبان، او روز ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۲ هنگام قدمزدن در پارکی، توسط چند مامور بازداشت شد. ماموران پس از بستن چشمهایش، او را با خودرو به مکانی نامعلوم منتقل کردند؛ مکانی که به گفته خودش، در بازداشت بعدی دریافت همان بازداشتگاه وزارت اطلاعات بوده است.
او در نامه نوشته است که پس از ورود به بازداشتگاه، مورد بازرسی بدنی قرار گرفت و ماموران از او خواستند لباسهایش را کاملا از تن خارج کند. سپس او را به سلولی در زیرزمین منتقل کردند. اندکی بعد، به گفته مرزبان، مردی نقابدار وارد سلول شد و به او تجاوز کرد.
مرزبان در توصیف پیامدهای این واقعه، نوشته است که این تجاوز به خونریزی و آسیبهای جسمی و روانی منجر شد. او همچنین روایت کرده که پس از این حادثه، چند نفر از مسئولان بازداشتگاه در برابر سکوت او وعده آزادی دادند و هنگام انتقالش نیز درباره عواقب افشای ماجرا تهدیدش کردند.
این بخش از روایت، یکی از سنگینترین ادعاهایی است که درباره رفتار ماموران امنیتی جمهوری اسلامی در قبال یک زندانی مطرح شده است؛ ادعایی که در صورت اثبات، نه صرفا نقض حقوق یک زندانی، بلکه میتواند مصداقی جدی از خشونت جنسی در بازداشت و سوءاستفاده از موقعیت قدرت باشد.
به نوشته مرزبان، هنگامی که در دیماه ۱۴۰۴ بار دیگر بازداشت شد، یکی از اصلیترین ترسهایش این بود که دوباره به همان مکان منتقل شود.
او نوشته است: «بزرگترین شکنجه من در ۲۲ روز بازداشت در بازداشتگاه وزارت اطلاعات، ترس از تکرار آن اتفاق ناگوار بود.» مرزبان همچنین گفته است که در جریان این بازداشت، نسبت به رفتوآمد مردان در بخش زنان اعتراض کرده و با برخورد تند مسئولان مواجه شده است. به گفته او، پس از ۱۰ روز اعتصاب غذا، در شرایطی که «رو به مرگ» بوده، به زندان منتقل شده است.
این روایت زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که بدانیم غزل مرزبان پیشتر نیز سابقه بازداشت و حبس داشته و در بازداشت دوم، بار دیگر با ساختاری مواجه شده که خود او آن را منبع اصلی ترس و ناامنی توصیف میکند. شکایتی که به گفته غزل اجازه ثبت آن داده نشد. یکی از بخشهای مهم نامه مرزبان، ادعای او درباره تلاش برای ثبت شکایت از تجاوز است.
او نوشته است که در بازداشت قبلی، چندین بار برای ثبت شکایت درباره تعرض تلاش کرده، اما هر بار با مخالفت و تهدید روبهرو شده است. به گفته او، همین فشارها باعث شد ماجرا را پنهان کند.
مرزبان درباره دلیل سکوت خود نیز به وضعیت همسرش اشاره کرده است؛ همسری که به گفته او به پارکینسون پیشرفته مبتلاست و تحمل فشار روانی ناشی از اطلاع از این حادثه برایش دشوار بوده است. او نوشته است: «سکوت کردم. منزوی شدم و از آدمها فاصله گرفتم.»
این بخش از روایت، پرسشی اساسی را پیش میکشد: اگر یک زندانی نتواند علیه مامورانی که به گفته خودش در بازداشتگاه مرتکب تجاوز شدهاند شکایت کند، اساسا سازوکار دادخواهی در چنین پروندهای چگونه باید عمل کند؟
غزل مرزبان در بازداشت کنونی خود نیز با یک پرونده سنگین قضایی روبهروست. او پس از بازداشت در تهران، به زندان اوین منتقل شد و شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست «ایمان افشاری»، او را به ۹ سال و هشت ماه حبس محکوم کرد. اتهامهای اعلامشده علیه او شامل «تبلیغ علیه نظام» و «اجتماع و تبانی علیه امنیت کشور» است.
نهادهای بینالمللی نیز پیشتر نسبت به وضعیت او ابراز نگرانی کردهاند. کمیسیون آزادی مذهبی بینالمللی ایالات متحده (USCIRF)، غزل مرزبان را در فهرست زندانیان عقیدتی خود قرار داده و بازداشت و محکومیت او را مرتبط با فعالیت و باور مذهبیاش توصیف کرده است.
سازمانArticle 18 نیز گزارش کرده بوده که در جریان بازداشت او، کتاب مقدس و دیگر ادبیات مسیحیاش ضبط و در جریان بازجویی، از او خواسته شده بود بپذیرد که این منابع برای فعالیت تبشیری مورد استفاده قرار گرفتهاند؛ اتهامی که مرزبان آن را رد کرده و گفته بود این کتابها برای استفاده شخصی بودهاند.
رسانههای بینالمللی نشان میدهد که پرونده غزل مرزبان پیش از انتشار این نامه نیز مورد توجه نهادهای مدافع آزادی مذهبی و حقوق بشر قرار داشته است. Article 18، USCIRF و شماری از سازمانهای مسیحی بینالمللی، بازداشت، محرومیت از آزادی، فشار به دلیل باور مسیحی و حکم سنگین او را گزارش کردهاند.
با این حال، ادعای تجاوز جنسی مطرحشده در نامه مرزبان را هنوز منبع بینالمللی مستقلی بهطور جداگانه تایید نکرده است. بنابراین آنچه اکنون در دسترس است، روایت مستقیم خود غزل مرزبان است. غزل در این نامهای که به تازگی منتشر کرده، نوشته است:
«بیستوهفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ بود؛ یک ظهر نسبتا خنک و هوایی ملایم برای قدمزدن در پارک. عادتی که چند سالی بود برای حفظ سلامتی انجامش میدادم.
در این قدمزدن، اتفاقات سال گذشته و تمام حوادثی را که از بیستوپنجم شهریور ۱۴۰۱ بر همه ما مردم ایران گذشته بود، در ذهنم مرور میکردم؛ از روایت رنجهای مردم تا خونهایی که به خیابانها ریخت، تا جانهایی که برای مسیر آزادی به ناحق گرفته شد، تا بغضهای دوباره فروخورده ما و خیابانهایی که هنوز شاهد همدلی ما مردم ایران بودند.
دور پارک قدم میزدم. آهستهآهسته قدمهایم را محکمتر و تندتر میکردم. گویی با هر قدم، خودم را از جهان پیرامونم جدا میکردم. روی دیوارهای اطراف پارک هنوز شعارهای «زن، زندگی، آزادی» دیده میشد. حتی دستنوشتههایی دیده میشد که بوی دستهای کودکانه دخترکان دبستانی را میداد؛ دخترکانی که با مدادرنگی شعار نوشته بودند.
در عالم خودم بودم که ناگهان دو مرد و یک زن مقابلم ایستادند. راهم را کج کردم، اما انگار آنها واقعا با من کار داشتند. دروغ چرا، کمی ترسیدم. سالها بود وقتی چنین افرادی با چنین هیبتی مقابلم قرار میگرفتند، میفهمیدم قرار است اتفاق سنگینی رخ بدهد.
خانم چادر پوشیده بود و ماسک به صورت داشت. برای ما بعد از همهگیری کووید، پوشیدن ماسک مسئلهای عادی شده بود؛ اما انگار این بار ماسک بوی ترس میداد. نمیدانم، شاید آنها در مواجهه با قربانیانشان بیشتر از ما میترسند.
مات آنها مانده بودم که با چند بار صداکردن نامم از زبان آنها به خود آمدم: «خانم مرزبان، باید با ما بیایید؛ شما بازداشتید.» علت را جویا شدم و جواب فقط خشم و تهدید بود. خواستم از رفتن ممانعت کنم، اما دو آقای دیگر به جمع آنها اضافه شدند و تهدید کردند که اگر با آنها نروم، بهزور همراهم میکنند.
دو ماشین سمند سفید بود. من و یک خانم و یک آقا که هر دو ماسک زده بودند، سوار یکی از ماشینها شدیم و بقیه در ماشین دیگر نشستند. بعد از نشستن در ماشین، چشمانم را با شالم بستند.
حدود یک ساعت، شاید هم بیشتر، نمیدانم، زمان را نمیفهمیدم. اما حواسم بود که حوالی ساعت دو بعدازظهر بازداشت شدم. زمان برد تا به مقصد موردنظر آنها رسیدیم؛ مکانی که بعدها، در بازداشت مجددم، فهمیدم یکی از بازداشتگاههای عملیاتی وزارت اطلاعات بود.
ابتدا یک مرد جوان مشخصات شناسنامهایام را در سیستم ثبت کرد. بعد همراه یک خانم به اتاقی برده شدم تا بازرسی شوم. بعد از این مراحل، که زیاد هم طول نکشید، چشمانم را بستند و به یکی از اتاقها که دو خانم آنجا بودند هدایتم کردند. به من گفته شد لباسهایم را کامل از تن دربیاورم.
من که تا آن روز بازداشت نشده بودم و با روال این مسائل آشنایی نداشتم، دچار اضطراب شدیدی شدم و مدام گریه و خواهش میکردم که رهایم کنند. زنهای چادری با پوشش ماسک گفتند نگران نباشم، چون این روال طبیعی است و باید تفتیش شوم. گفتند اگر این کار را انجام دهم، اجازه میدهند با همسرم تماس بگیرم و اطلاع بدهم که بازداشت شدهام.
با این پیشنهاد مانتو از تن کندم اما دوباره اضطراب و وحشت به سراغم آمد. در حالی که برهنه بودم، چادری به سرم پیچیدند و بهزور مرا داخل یک سلول بردند و آنجا رهایم کردند.
بلند شدم و سلول را برانداز کردم. از دریچه رو به تاریکیِ بالای سلول فهمیدم که زیرزمین است. یک دوش و یک سرویس بهداشتی از جنس استیل داشت که با دیواری کوتاه از باقی فضای سلول جدا شده بود. هوا نمور و لبریز از خاک بود و سنگینی نفسهایم بیشتر شده بود.
کمتر از ده دقیقه بعد درِ سلول باز شد. این بار مردی با قامت بلند، حدودا شاید ۱۸۰ سانتیمتر، با صدایی خشن و آمیخته به فریاد و خشم داخل شد. چشمهایش از زیر کلاه مشکیای که تمام صورتش، بهجز چشمها و دهانش، را پوشانده بود خودنمایی میکرد. پیراهنش روی شلوارش بود؛ شبیه تمام مردهایی که با این تیپ سرکوبگری میکنند.
انگشترش عقیق سرخ بود و نوشتهای رویش داشت؛ در سیاهی یکدست لباسهایش به چشم میآمد. از آهنگ صدایش میشد فهمید مردی سیوچندساله است. آنقدر تنومند و درشتاندام بود که هنگام ورود، تمام چارچوب در را پوشاند. از بدو ورودش فهمیدم این اتفاق به هیچ عنوان طبیعی نیست.
با صدای بلند داد کشید که لباسهایم را با دو تکه لباسی که مقابلم پرتاب کرده بود عوض کنم. ترسیده بودم. با تمام توانی که داشتم فریاد زدم و اعتراض کردم؛ گویی آن لحظه جان از تنم بیرون میکشیدند.
حال من، حال انسانی بود که در بیپناهی مطلق گیر افتاده بود. میخواستم به در بکوبم و کمک بخواهم. نمیدانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد. نفسهایم سنگینتر شده بود؛ انگار همچنان در پارک قدم میزدم، تندتر و تندتر. انگار همهچیز خواب بود. باورم نمیشد.
این من بودم در دستهای او، نه در دستهای مهربان همسرم؛ همسری که سالها حتی برای نوازش و بوسیدن هم حریم و حرمت نگه میداشت. یک لحظه دوباره به خودم آمدم: نه، این واقعیت بود. من همچنان در آن اتاق، با آن مرد، اسیر بودم. او حریم بدنم را شکسته بود؛ حریم زنانگیام را، حرمت انسانیام را. مقاومت من، اشکهای من، فریادهای من.
زمان برایم مثل سالها بود. نمیدانم، شاید نیم ساعت؛ شاید کمتر یا بیشتر، این تجاوز وحشیانه طول کشید. بعد از آن تنها رها شدم. کف زمین افتاده بودم. کفپوش اتاق با لکه بزرگی از خون بدنم سرخ شده بود.
یاد تمام جاویدنامهایی افتادم که خون گرانبهایشان سال گذشته بر سنگفرش خیابانها ریخته بود؛ همانها که کمترین خواستهشان یک زندگی معمولی بود.
کمتر از پنج دقیقه بعد، دوباره در باز شد. دو زن با ماسک و چادر و یک زن دیگر با لباس سفید پرستاری بالای سرم آمدند. کمی به وضع آشفته من رسیدگی کردند و اجازه دادند لباسهای خودم را بپوشم، حتی مانتو مرا نیز آورده بودند.
چند مرد دیگر از همان گماشتهها به داخل سلول آمدند و در ازای قول سکوت از سوی من، قول آزادیام تا شب را دادند. زانوهایم را در آغوش گرفتم و گوشه سلول در انتظار نشستم. زمان از دستم در رفته بود. تمام مدت احساس میکردم خوابم؛ ولی درد بدنم و روحم، که سرشارتر از درد بدنم بود، به من گوشزد میکرد: «تو بیداری، بیداری.»
آن آدمها برگشتند، دوباره چشمانم را بستند و سوار همان ماشینی کردند که مرا با آن آورده بودند. در طول مسیر مدام تهدید شدم و درباره عواقب شکستن سکوتم به من هشدار دادند. جایی اطراف منزلم پیادهام کردند. هنوز بیستوهفتم اردیبهشت بود. ساعت حدود هفت بود.
گوشی موبایلم چند بار زنگ خورده بود. همسرم نگرانم بود که چرا مدت طولانی از من خبر نداشت. با او تماس گرفتم و گفتم مسیر پیادهرویام را طولانیتر کرده بودم و یادم رفته بود گوشی را از حالت بیصدا خارج کنم. به منزل برگشتم. دیگر هیچچیز برایم عادی نبود. نمیدانستم باید با رنجی که بر من تحمیل شده بود چه کنم.
نگران حال همسرم بودم. او از چندین سال پیش به پارکینسون پیشرفته مبتلا بود و حالش خیلی بد بود. نمیدانستم با مطلعشدن از چنین اتفاقی چه بر او خواهد گذشت. رنج این بیماری، جوانی او را مثل گلی از شاخهچیده مچاله کرده بود و روا نبود رنج دیگری به آن اضافه شود.
سکوت کردم. منزوی شدم و از آدمها فاصله گرفتم. دیگر به پارک نرفتم . بهانه کردم که هوا مساعد قدم زدن نیست. شبها و روزها روحم را در آغوش میگرفتم و دنبال التیام برای تجربه ناباورانهای بودم که از سر گذرانده بودم.
بیستوچهارم دیماه ۱۴۰۴، حدود ساعت دوازده نیمه شب، برای بار دیگر بازداشت شدم. این بار شبیه همان دفعه بود، با این تفاوت که خواهران بسیاری همراهم بودند و شاید همین همراهی و فراوانی بازداشتشدگان، کمی از اضطراب تکرار آن اتفاق در من کاسته بود.
این بار نیز به همان مکان برده شدم. بزرگترین شکنجه من در ۲۲ روز بازداشت در بازداشتگاه وزارت اطلاعات، ترس از تکرار آن اتفاق ناگوار بود. به رفتوآمد آقایان در بازداشتگاه زنان چندین بار اعتراض کردم و با برخورد تند مسئولان آنجا مواجه شدم.
ناچار با اعتصاب غذای خشک و تر، بعد از ده روز، در حالی که رو به مرگ بودم، مرا به زندان منتقل کردند. سال گذشته که بازداشت شدم، چندین بار خواستم شکایتم را درباره آن تعرض ثبت کنم، اما هر بار سرباز زدند و با تهدید مرا ساکت نگه داشتند. حالا که هفت ماه از بازداشت و زندانیشدنم میگذرد، هنوز با اضطراب ناشی از دیدن آقایان، روزهای تلخ و روزمرگیهای زندان را سر میکنم.
اما امید دارم که روزی بذر رنجهای ما جوانه خواهد زد و درخت دادخواهی ما تنومند خواهد شد. من با این دلنوشته، دادخواه رنجی هستم که از سوی وزارت اطلاعات به زندگیام تحمیل شد و شاید راهگشایی باشم برای نشر و تکثیر شجاعت، تا بازگو کنیم چنین ظلمهایی را که در تاریکخانههای ظلم جمهوری اسلامی بیداد میکنند.
برای روزهای رهایی کشورم از شر خشونت استبداد امیدوارم؛ آن هم استبداد دینیای که سالهاست زنان، بزرگترین بخش مبارزان خط اول با آن هستند. زنانی که سالهاست با مبارزات مدنی و جنگ اندیشه در دانشگاهها، اندیشکدهها و محافل عدلجو و با نافرمانیهای مدنی، شجاعت را تکثیر کرده و پیروزیها را رقم زدهاند.
ما ثابت کردیم که قدرت ما از قدرت موشکها و بمبها برای سلطه و غلبه بیشتر است. ما همانهایی هستیم که اعتراض را از خانهها به خیابانها آوردیم. ما دوباره به سنگر مبارزه اندیشه برمیگردیم تا روزی که آزادی اندیشه، آزادی عقیده، آزادی انتخاب نوع پوشش و رهایی از استبداد برای میهن عزیز ما رقم بخورد. آن هم نه با حمله دشمن، بلکه با مقاومت ما زنان و مردان ایران.
زنده باد آزادی؛ پاینده باد وطن، ایران.
غزل مرزبان، مردادماه ۱۴۰۵.»
اکنون مسئله این است که سنگینی این ادعا نباید باعث شود مرز میان «روایت یک قربانی» و «واقعهای که بهطور مستقل اثبات شده» از بین برود. در عین حال، نبود تحقیق مستقل نیز نباید بهانهای برای نادیده گرفتن روایت یک زندانی باشد؛ بهویژه وقتی خود او مدعی است تلاشهایش برای ثبت شکایت با تهدید و ممانعت روبهرو شده است.
پرسش اصلی همچنان بیپاسخ است. پرونده غزل مرزبان اکنون فراتر از یک حکم قضایی یا اختلاف بر سر اتهامهای امنیتی قرار گرفته است. نامه او اتهامهایی را درباره رفتار ماموران یک نهاد امنیتی، خشونت جنسی در بازداشت، تهدید یک زندانی برای سکوت و جلوگیری از ثبت شکایت مطرح میکند.
اگر این ادعاها درست باشد، پرسش فقط درباره سرنوشت یک شهروند مسیحی در زندان نیست؛ پرسش درباره ساختاری است که آیا برای تحقیق درباره رفتار ماموران خود، امکان دادخواهی مستقل و بیطرفانه را فراهم میکند یا نه.
در چنین شرایطی، پاسخ دادن به این اتهامها با سکوت، انکار یا صدور احکام سنگین برای خود زندانی، نمیتواند جای تحقیق مستقل را بگیرد.
غزل مرزبان در پایان نامهاش از امید به دادخواهی نوشته و خواستار پایان خشونت و استبداد شده است. روایت او اکنون در معرض دید افکار عمومی قرار گرفته و دستکم یک مطالبه روشن ایجاد کرده است: «ادعای مطرحشده درباره تجاوز در بازداشتگاه وزارت اطلاعات باید بهصورت مستقل، بیطرفانه و قابل راستیآزمایی بررسی شود.»




